داره شخصیتم کم کم شکل میگیره و هنوزم که هنوزه اون رگ قلدی باب الحوائجی تو خونم داره قل قل می کنه. چند روز پیش آرزو -خاله م- اومده بود خونه مون. دل و دماغ درستی به خاطر دوری از طاها- پسرش- نداشت و شوخی ها و شیطونیای منو بی جواب می ذاشت. انگار اصلن حواسش نبودکه با کی طرفه. منم برای تلافی کارت عابر بانکشو برداشتم و قایم کردم. یه هفته ای سکوت کردم و چیزی نگفتم. جست و جوی بی امان آرزوی بیچاره دنبال کارت ناکام بود . تا اینکه یه شب به مامانم گفتم: کارت آرزو م که خونه ی ما جامونده. مامانم با دو تا شاخ رو سرش که سعی می کرد عادی باشه گفت: نه! راست می گی؟ کجا جامونده؟ منم گفتم : بیا نشونت بدم. رفتیم و تو کمد دیواری کارتو از زیر کیف آرایش مامانم ورداشتم و بهش دادم. گفتم : ایناهاش. بفرما. مامان بغلم کرد و گفت آخه چرا اینو ورداشتی؟ گفتم: آخه اون با من شوخی بد کرد و بهم گفت احشح! فرداش به آرزو زنگ زدم و گفتم حواست باشه از این به بعد چشاتو باز کنی و بفهمی با کی داری شوخی می کنی. روز دوم مدرسه هم رفته بود پیش دکتر(مدیر مدرسه شون دکتر روانشناسیه) گفته بود اسم من میویس کشاورزیه . اون بیچاره هم با تعجب گفته بود من تا حالا این اسمو تولیست بچه ها ندیدم. به معاونش گفته بود مگه من نگفتم شاگرد جدید ثبت نام نکنین. و حالا نگرد کی بگرد دنبال این اسم تو لیست بچه ها که این میویس تو کدوم کلاسه. تا اینکه معلمش سر می رسه و می گه عسل باب الحوائجیه اسم این دختر!!!
برچسب:
نویسنده: رادین حسینیان
تاريخ: يکشنبه
11 ارديبهشت
1401 ساعت: 10:04